![]() |
![]() |
|
|
به نظر شما بهترین کارگردان هالیوود کیست . . . ؟ برای مشاهده نتایج نظر سنجی و عکس کارگردانان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید . . .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت توسط محمد زندی |
|
|
سلام . چند وقتی بود این بخش رو بیخیال شده بودم ، اما تصمیم گرفتم دوباره شروعش کنم . .
توی چند روز اخیر فیلم های متعددی دیدم که در زیر یکی یکی بهشون می پردازم . . . ۱. اول از جدیدترین ساخته کارگردان ۲۱ گرم ، عشق سگی و بابل شروع میکنم ، یعنی فیلم ( زیبا ) ساخته آلخاندرو گونزالس ایناریتو . میتونم به جرات بگم فیلم بسیار بسیار خوش ساخت و زیبایی بود و ایناریتو باز هم مخاطبانش رو شگفت زده کرد . فیلمی تاریک و بسیار حرفه ای درباره خلافکاری که زندگی و بچه هاش رو دوست داره اما وقتی میفهمه قراره به زودی بمیره دچار یک تحول اساسی میشه ، منتها از درون . من به شخصه بعد از دیدن شاهکار برادران کوئن ( سرزمینی نیست برای پیرمردان ) به شدت عاشق و شیفته بازی خاویر باردم مکزیکی شدم ، بعد از دیدن فیلم زیبا این عاشقی و شیفتگی دوبرابر شد و فهمیدم که با یک بازیگر فوق حرفه ای طرفیم . باردم به قدری به شخصیت اوکزبال روح و جان دمیده که فیلم رو فقط یک بار باید بخاطر اون دید . . . . خلاصه فیلم بسیار زیباییه که به طرفداران سینمای خاص و سینمای ایناریتو توصیه میکنم حتما ببینن ، اونایی هم که فیلم ها رو فقط به خاطر فنون بازیگری می بینن باید این فیلم رو ببینن و معنای بازی و بازیگری رو بفهمن . . . . ( لازم به ذکره که خاویر باردم برای این فیلم پارسال در جشنواره کن جایزه بهترین بازیگر مرد رو گرفت ، و به حق هم گرفت ) . . . . زیبا رو ببینید ، پشیمون نمیشید . ۲. فیلم بعدی که دیدم یکی از کارهای ژان لوک گدار بود . فیلمی به اسم ( زندگی من به سمت زندگی کردن ) . فیلم بدی نبود اما از اون دسته از فیلمایی بود که به نظر میومد گدار تو اوایل راه اندازی موج نوی سینمای فرانسه ساخته ، چون خیلی سعی داشت فضای بیرونی و کافه های پاریس رو به مخاطب تحمیل کنه. . . .به هر حال فیلم خوبی بود ، به خصوص با یه پایان بندی غیر قابل انتظار . آنا کارینا هم خیلی سعی نکرده بود بازی کنه ، فقط خودش بود . . . ۳. ( در دنیای بهتر ) ساخته سوزانا بیر . در اصل میشه گفت شاهکاری کوچک از سوزانا بیر . خیلی خیلی از فیلم خوشم اومد . یه فیلم جمع و جور و کوچیک اما با حرفی بزرگ . بازیگرای فیلم فوق العاده بودن ، مخصوصا دو تا بچه ای که بیشتر بار فیلم روی دوش اوناست . این فیلم امسال توی مراسم اسکار جایزه بهترین فیلم خارجی زبان رو گرفت . فقط میتونم بگم فیلم فوق العاده ای بود که حتما باید دید . . . . . . ۴. مونیخ استیون اسپیلبرگ رو هم دیدم . فیلم جدیدی نبود اما من تازه دیدمش . داستان فیلم بر اساس واقعیت شکل گرفته . در سال ( اگه اشتباه نکنم )۱۹۶۲ چند تا تروریست عرب شبانه داخل ورزشگاهی میرن و یازده ورزشکار اسرائیلی رو میکشن . این حادثه در طی برگذاری المپیک مونبخ رخ داده بود . اسپیلبرگ هم این واقعه رو دستمابه فیلم دو ساعت و نیمه اش کرده و تحویل مخاطب داده . با اینکه فیلم طولانی بود اما خسته کننده نبود و مخاطب رو تا انتها جذب میکنه . من که خوشم اومد و با فیلم ارتباط برقرار کردم ، اما اریک بانا واسه این نقش خیلی انتخاب خوبی نبود ، اگه اسپیلبرگ از یه بازیگر حرفه ای استفاده میکرد طبعا نتیجه بهتری هم میداد . به هر حال اگه حوصله اینو دارید که دو ساعت و نیم بشینید و ببینید چرا یازده ورزشکار اسرائیلی در المپیک مونیخ کشته شدند میتونم فیلم مونیخ رو بهتون پیشنهاد بدم . . . ۵. فیلم بعدی که دیدم فیلم ( کلاس ) ساخته لورن کانته و محصول فرانسه بود . این فیلم دو یا سه سال پیش جایزه نخل طلای بهترین فیلم رو از جشنواره کن دریافت کرده. فیلم به شدت فیلم هنری ایه ، از اون فیلماست که یا باید منتقد باشید تا بتونید تا انتها تحملش کنید یا مخاطب خاص ، مخاطب معمولی بعد از نیم ساعت فیلم رو میذاره کنار و به جاش، فیلم خشمگین بران ( جدیدترین فیلم نیکلاس کیج ) رو با لذت تماشا میکنه . کلاس که کل داستانش در یک مدرسه و در یک کلاس میگذره فیلم خوبیه، اما نه برای مخاطب ایرانی. فیلم توانایی این رو داره که برای مخاطب کشورهایی که توی فیلم اسمی ازشون برده میشه جذاب باشه . کلاس از اون دسته فیلماست که با یک دید کلی دارای معنی و مفهوم میشه ، اون دید کلی اینه که کلاس رو یک کشور تصور کنیم ( مثل ارتفاع پست حاتمی کیا که وقتی هواپیما رو کشور تصور میکنیم فیلم دارای معنی و مفهوم میشه ) ، کلاس هم دقیقا به همین شکله ، اما باز هم میگم مخاطب ایرانی با این دید هم زیاد نمیتونه با فیلم ارتباط برقرار کنه . به هر حال فیلم بدی نیست . . . یک بار دیدنش می ارزه . پ . ن : شما هم نظرات خودتون رو درباره فیلمایی که من می بینم و مطالبی که دربارشون مینویسم بگید ، یا اگه خواستید فیلمایی هم که خودتون می بینید رو معرفی کنید . . . . منتظرم . . . فعلا . . . .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت توسط محمد زندی |
|
|
بهترين چيزي كه درباره فیلم « هامون » می توان گفت بعدها از قول یك فرنگی به اسم « سرژ دنی»، سر دبیر سابق مجله «کایه دو سینما» در مجله سروش خواندم و دیدم آنچه كه من نوشته ام، فی الواقع می تواند شرحی باشد و حاشیه ای بر سخن این فرنگی صاحب نظر فرنگی در باب سینما. مطلبی كه در مجله مذكور آمده بود این بود:
در نظر در داشتیم عقیده سردنی ( سر دبیر سابق مجله كایه دو سینما و یكی از بهترین منتقدان فرانسه در حال حاضر ) را پس از اینكه وی فیلم سنگین هامون را دید جویا شویم. بیست دقیقه از فیلم نگذشته بود كه وی از سالن خارج شد ـ مثل اینكه نتوانست سنگینی فیلم را تحمل كند. با كمال تعجب علت را جویا شدیم: بنظرم تمام جهان سومی ها یك هامون دارند و برای من هم كه در اطراف و اكناف دنیا زیاد می بینم، دیگر دیدن اینگونه كارها كسالت آور شده است. من تا امروز هامون تركی، هندی، پاكستانی، تایلندی، تایوانی و... دیده ام و بالاخره امروز هم چشمم به هامون ایرانی روشن شد. شرط می بندم این كه یكی هم مانند سایر هم قطارانش با آب تمام می شود. آب هم كه سمبل پاك شدن است. مگر نه؟! این آقا حق مطلب را ادا كرده است و كاش قبل از آنكه این دسته گل به آب داده شود و « هامون » به اعتبار آنچه كه اصلاً نداشت جایزه بگیرد، آقای سرژ دنی با داوران محترم جشنواره هشتم نیز جلسه ای می گذاشت و مفاهیم بسیار سنگین (!) فیلم را برای آنها تفسیر می كرد... خوب، حالا كه دیگر كار از كار گذشته است. اما چرا جهان سومی ها « هامون » می سازند؟ باید درباره این سؤال خوب فكر كرد، چرا كه سرنوشت ما به این جواب بستگی مستقیم دارد. جواب را باید درگذشته تاریخی ملت های این طرف كره زمین جست وجو كرد و وضع كنونی آنها در برابر این تمدن اروپایی، كه می خواهد فرهنگ و تاریخ همه ملت های دیگر را مثل مربای هویج روی كره پاستوریزه و نان تست شده بمالد و بخورد... و خوب ، درخيلي جاها ، مثل تركيه موفق هم شده است. فرهنگ و نظام اجتماعی این ملت ها یا مثل چین و ژاپن گرایش به یك « باطن گرایی محض داشته و یا مثل غالب ملت های شرق میانه بر « ادیان توحیدی » بنا شده است و در هر دو صورت، تمدن اروپایی برای مصادره فرهنگ و تاریخ این ملت ها می بایست راهی را در پیش می گرفته كه كار به مقابله هایی جدی، از آن نوع كه ما در این سال ها با آنها داشته ایم، نینجامد. « كپسول عرفان » ـ و بهتر بگوییم « كپسول تصوف » ـ راه حل خیلی خوبی است، چرا كه ظاهر و باطن و صورت و معنا را در یك كپسول واحد جمع می كند كه كاملاً « بی خطر » است، نه مثل كبریت های ایرانی! از همین جاست كه انواع و اقسام عرفان ها منشأ گرفته اند، مناسب برای همه انواع سلیقه ها. و برای ما هم عرفان « درویش جاویدان » كه مریدانی خوش آب و رنگ مثل خانم گوگوش داشت و یا عرفان آن خانم پریسا كه خیلی از دیندارها را هم دچار شك كرده بود كه: « نكند دنیا و آخرت را واقعاً می شود جمع كرد و ما غافلیم! » عرفان های متنوع دیگری هم در شعر نو و سپید و نقاشی مدرن و موسیقی اصیل و سینما و غیره ظهور كرده بودند كه حتی شاه و شهبانو و ولیعهد هم از آن بی نصیب نمانده بودند!اگر مگس بهترین ناقل میكروب است، تروریست ها بهترین ناقل این عرفان زدگی بودند؛ آنها چهره ای مسخ شده از باطن گرایی شرقی ها را به اروپا و آمریكا می بردند و هر روز پیغمبری را از یك گوشه مبعوث می كردند و مذاهبی چون « اكيسم » می آوردند كه سالاد رنگارنگی است از بودیسم و ذن و هندوییسم وآیین كنفوسیوس و... منتها از نوع وسترن ـ یعنی غربی ـ كه از یك طرف ظاهراً « نیاز به معنویت » را كه در همه انسانها هست ارضا می كند، اما از طرف دیگر، كاملاً « بی خطر » است و معارضه ای جدی با غرب ندارد... و باز هم این مذاهب عرفانی جدید توسط « مگس توریسم » و « پشه آنوفل انتشارات » به همان كشورها وارد می شد و جوانان سرگردان از همه جا بی خبر را كه از همان آغاز زیر « سرپوش نامرئی فرهنگ غربی » ـ كه توسط شبكه های جهانی ارتباطات و تبلیغات ایجاد شده اند ـ به دنیا می آیند و در زیر همان سرپوش به بلوغ می رسند، می فریفت. عرفان سرخپوستی آقای « كارلوس كاستاندا » هم از همان مرض هاست كه توسط پشه های آنوفل انتقال می یابد. در این انواع عرفان ها همیشه یك اصل مشترك است و آن این است كه « تقدس » به نفع « دنیا » ، و به عبارت بهتر، به نفع « سلطه جهانی غرب » مصادره می شود و آن پس دیگر برای رسیدن به تقدس ، آدم لازم نیست كه حتماً ملتزم به دین احكام آن باشد. این نوع تقدس و عرفان را باید در واقع وارونه تقدس دانست؛ یك معنویت وارونه كه با هر نوع زندگی جمع می شود. در غرب، دین یك امر كاملاً وجدانی و شخصی است و به تعداد انسان ها می تواند خدای شخصی وجود داشته باشد و این نوع اعتقاد به خدا، از آنجا كه با هیچ التزام و تعهدی هم همراه نیست، طرفداران بسیاری دارد. تمدن اروپایی در طول این دو قرن اخیر، با همین شیوه ای كه عرض شد، همه ادیان و مذاهب را به نفع خود مصادره كرده است و اسلام آمریكایی هم به همین معنا، ظاهر و نفع خود مصادره كرده است و اسلام آمریكایی هم به همین معنا، ظاهر و پوسته ای بی مغز از اسلام است كه دست بیعت به آمریكا داده است. اسلامی اینچنین، اهل نفی و انكار و مخالفت و مبارزه نیست و اگر هم دست بر قضا گرفتار دشمنانی شود كه او را به حال خویش رها نكنند، برای مقابله با آنها روی به مبارزه منفی می آورد. در میان روشنفكران جهان سوم، هستند كسانی هم كه مثل مرحوم جلال آل احمد خود را باز یافته اند و از دور باطل اسب عصاری بیرون آمده اند. اینها از روشنفكر جماعت قطع امید كرده اند و به نوعی، كم و بیش دریافته اند: « كسی باید بیاید گردنش گیر افسار تمدن اروپایی نیست و ریش پرفسور بزی(!) و یا سبیل نیچه ای هم ندارد و در میان حرف هایش هم، بی مناسبت یا با مناسبت، كلمات فرنگی بلغور نمی كند؛ او كسی است كه وقتی می آید مردم جلوی پایش بلند می شوند وصلوات می فرستند. آنها می گویند روشنفكران یك وصله ناجور است كه به عبای كهنه ما جور نمی آید. قبله نمای روشنفكر « اینترنت »، دانشگاه « ژوسیو » و یا بنیاد فرهنگی ـ هنری « فراهوله » در هلند را نشان می دهد و قبله نمای ما خانه ای سنگی در حجاز را. از میان این آقایان روشنفكران، هستند كسانی كه همیشه خیال می كنند دعوا سر لحاف ملاست و بنابراین، همه اش دنبال یك اینترنت مینترنت و یا بنیادهایی چون فرهوله می گردند كه شكایت ما را بدانجا ببرند كه « ای هوار! در ایران روشنفكران را به هیچ نمی گیرند وبرای آنها تره هم خرد نمی كنند! » و ممكن است همین مقاله را نیز به عنوان مدرك با خود ببرند و كسی هم نیست كه به آن اجنبی ها بفهماند كه در این طرف كره زمین، و بخصوص در این منطقه شرق میانه، اصلاً روشنفكرانه در تقدیر تاریخی ملت نقشی ندارند؛ نه آنها مردم را می فهمند و نه مردم آنها را، برخلاف مغرب زمین كه در آنجا روشنفكری یك جریان تاریخی است كه بد یا خوب، پیوند فعالی بین آنها و مردم وجود دارد، اما در اینجا روشنفكر آدم منفعلی است كه اصلاً محلی از اعراب ندارد. كسی نیست به آن اجنبی ها بفهماند كه در اینجا آنچه هنوز در میان مردم زنده است اشعار رثایی محتشم كاشانی است نه معرهای آقای احمد شاملو؛ در اینجا كتاب « طوبا و معنای شب » سه بار تجدید چاپ می شود، اما یك نسخه از آن در خانه های مردم نیست و جز مشتی خانم ها و آقایان اشراف مترف غرب زده و بوالفضول، كسی به سراغ این چیزها نمی رود. كسی نیست به آن اجنبی ها بفهماند كه در اینجا سرنوشت روشنفكر به مرگی تدریجی ختم می شود حتی « علی جونی آقای مهرجویی » هم از عهده نجات از بر نمی آید. فیلم « هامون » هم مخاطبی در میان مردم ندارد و جز در میان افرادی كه هر یك به نوعی و تا حدی این زبان تفهیم و تفاهم روشنفكری را می فهمند اعتلای عرفان و حتی ادای عشق و ایمان. در وجود این افراد فقط شهوت و حسد و كبر و نخوت و طاووس مسلكی، واقعی است و بقیه چیزها اداست و دلشان هم به همین ادا و اطوار خوش است؛ درست مثل « حمید هامون » كه در اولین ملاقاتش با « مهشید» در كتابسرای كذایی، هم « آسیا در برابر غرب » را به او می دهد و هم « ابراهیم در آتش » و چند كتاب دیگر از جمله كتاب « فرانی و زویی » جی. دی. سالینجر را كه نماینده نسل جدید نویسنده های آمریكاست... و این كتاب ها هیچ ربطی به هم ندارند. اما این فقط بیماری آقای هامون نیست؛ آقای مهرجویی هم به همین بیماری مبتلاست، آن روشنفكر وازده دیگر « علی عابدینی » هم، كه از عرفان و درویش مسلكی آش شلغم شوربایی ساخته است كه در آن تار و و تنبور و لائوتسه و ذن و بودا و قرآن و یوگا و « حق حق و هوهو » و آرشیتكتور و كی یركگارد، در كمال صلح و سلم، كنار هم در پختن یك آش واحد شركت دارند. همه چیز وهمی است و در حد ادا و اطوار، و اگر آقای مهرجویی كتاب خوب « آسیا در برابر غرب » را خوانده و فهمیده بود، هرگز به اینجا نمی رسید كه بخواهد باطن گرایی شرقی و تكنولوژی مدرن را با هم جمع كند و پیام را در كتاب « ذن و روش نگهداری موتور سیكلت » ـ كه علی جونی به هامون می دهد ـ القا كند. این تلقی از عرفان(!) برای روشنفكران ما بسیار آشنا و ملموس است و بگذارید یك بار دیگر و در كمال صراحت عرض كنم كه « ادا » ست و غیر از ادا، هیچ. خود آقای مهرجویی در مصاحبه اش با نشریه روزانه جشنواره فجر گفته است: عارف فیلم « علی جونی خودش هامونی بوده و دورانی مشابه را گذارنده، معلق بوده و حالا به آرامش و ثبات رسیده. كلیشه ای از یك مد مرسوم این روزها به عنوان نمونه ای از یك عرفان زده جدید نیست. سعی شده كه واقعی تر و ملموس تر و تازه تر باشد... آقای علی حاتمی هم در فیلم « مادر »، خوش باورانه،خارج از باغ هذیان های اگزیستانسیالیستی سوبژكتیویستی آقای هامون، تمدن اروپاییو عرفان را در وجودشخصیتی به نام « جلال الدین » جمع كرده كه یك صندوقدار بانك است. كشك خانگی عرفان و سوپ قارچ یك زندگی غرب زده! نام این آقا هم « جلال الدین » انتخاب شده تا نشان دهد كه « مولوی » های این عصر یك چنین كسانی هستند. خود آقای حاتمی هم در مصاحبه گفته است: پرسوناژها همه آشنایند. اما هیچكدام سنتی و كلیشه نیستند. یك عارف داریم، عارف امروزی تر، اما این عارف به شكل عرفای رسم روز انگشتر عقیق به دست ندارد، یا پیراهن سفید بی یقه به تن ندارد، بلكه برعكس یك صندوقدار بانك است كه مرتب هم با و كتاب و پول سر و كار دارد. ... و هیچ كدام، نه آقای حاتمی و نه آقای مهرجویی، به این موضوع فكر نكرده اند كه شاید عرفان گل اركیده ای نباشد كه هر هویدایی بتواند به سینه اش نصب كند! روشنفكر جماعت آدم هایی سطحی هستند و به جلد كتاب ها و نامشان بیش تر از خود كتاب ها اهمیت می دهند. آنها معتاد به سطح هستند و هر چه سطحی است و با سطحی نگری روشنفكری مناسبت دارد، مثل ظاهر، ماده، رنگ، اسم، شهرت، قیافه، پز، مد... « اسم » كتاب ها را با یكدیگر رد و بدل می كنند یه خود كتاب ها را. این همه كه این آقایان سعی در مصادره عرفان به نفع خودشان دارند برای آن است كه این تنها طریقی را كه ملل این طرف كره زمین برای زنده ماندن و حفظ استقلال و مبارزه با تاراجگران اَزْرَق چشم و موطلایی دارند از آنها بگیرند. عرفان روح و حقیقت دین است و بدون آن، « شریعت » همان چیزی می شود كه اكنون در عربستان سعودی به اسم اسلام حاكمیت دارد، یعنی اسلام آمریكایی: ظاهری از شریعت كه با همه چیز جمع می شود جز با شریعت حقیقی. در بحبوحه روی آوردن انسان های سراسر جهان به مذهب، در برابر این مذهبی كه راه خود را با شمشیر می گشاید، غرب در جست و جوی كوچه معنویتی است كه به یك هیچ آباد بی ضرر و بی خطر ختم شود و از این لحاظ، هم فیلم « هامون » و هم فیلم « مادر » ـ و مخصوصاً « هامون » ـ مسیری را طی كرده اند كه فرهنگ جهانی برایشان ترسیم كرده است: یك عرفان منفعل در برابر عرفان ستیهنده كسانی كه انگشتر عقیق به دست می كنند و پیراهن سفید بی یقه می پوشند. و بسیار جالب است كه این آقایان در هنگام اشاره به دینداران باز هم به تفاوت های ظاهری آنها با دیگران توجه دارند: انگشتر عقیق و پیراهن سفید بی یقه؛ اخر این پیراهن های بی یقه جایی برای بند كردن كراوات ندارد! « عرفان علی جونی » مشابه ژنریك عرفان خودمانی است كه اروپایی ها برای روشنفكران جهان سوم ساخته اند. روشنفكر جماعت هیچ تعلقی به شرق وساحت عارفانه آن ندارند و اگر هم قرار است روزی این « مرض وابستگی و غرب زدگی فلاكت بار » ما حل شود، نسخه ای را باید آقای « پل توییچل » و یا كارلوس كاستاندا بنویسد. سر اینكه جناب « هوشی مین » این قدر در میان روشنفكران جهان سوم محبوب بود نیز همین است كه عمو « هو »، هم عارف بود و هم كمونیست(!)... و خوب، از عجایب مشایخ طریقت روشنفكری یكی هم آن است كه می توانند چیزهای متناقض را با هم جمع كنند(!) و البته این دیگر جمع نیست، تفریق است و همان طور كه گفتم، وقتی باطن عرفان را از دین تفریق كنیم چیزی كه بر جای می ماند یك جور مذهب خانقاهی است كه با چلوی چرب و چیلی و كباب برگ و سیگار وینستون و كنیاك سه ستاره و « دن خوان » و جی. دی. سالینجر و « تفسیر عتیق نیشابوری » و امامزاده ابراهیم و تار و تنبور و ... حتی ریش(!) جمع می شود . این همان « كپسول » ژنریك عرفانی » است كه آقای مهرجویی یا هامون از ترس و لرز شریعت سنتی و روضه خوانی و قربانی كردن و خون و كفن و حسین حسین... بدان پناه می آورد: « علی جونی » كنار سقاخانه ایستاده است و وقتی هامون كوچولو از میان جماعت عزاداران فرار می كند او را بغل می كند و پناهش می دهد. « بغل علی جونی » سمبل همان برزخی است كه تاراجگران ازرق چشم موطلایی می خواهند ما را به درون آن برانند با دست از این عرفان ستیهنده پرشور و شمشیر بسته برداریم. « مهشید »، زن هامون، از آن « روشنفكرهای شاملویی » است كه خود را در مجلات « آدینه » و « دنیای سخن » پیدا كرده اند؛ از « كتابسرا » خرید می كنند و پاتوقشان « گالری سیحون » است و اولین راندووی آنها هم در كتابسراست... نماینده تمام عیار اینها در زمان آن ملعون، كیوان خسروانی و كامران دیبا بودند كه تا خرخره در یك اشرافیت فاسد لجن غرق بودند، اما قصرهایشان را با كاهگل و آب نما و بادگیر و طاق های گنبدی شكل و كاشی... می ساختند م وثل هامون و مهشید در جست و جوی احساس نوستالژی، به شاه عبدالعظیم و امامزاده ابراهیم و امامزاده یحیی می رفتند و حتی با لبان خمرآشنا و گناه آلوده خویش ضریح مقدس مردان خدا را هم می آلودند، اما در عین حال، با یكدیگر رسماً ازدواج می كردند و خانواده ای كاملاً مردانه(!) تشكیل می دادند. اما عرفان نوع علی جونی(!) ظاهری آراسته تر و ضد عفونی دارد با این وصله ها هم به آن نچسبد و امروز اگرچه ممكن است آقای مهرجویی در شب نشینی های از ما بهتران توسط آقای شاملو و جناب براهنی و دیگران لعن و تكفیر شوند، اما چند ماه دیگر همه خواهند فهمید كه فیلم « هامون » چه خدمتی به جامعه روشنفكری ایران كرده است و آنگاه او را تحسین خواهند كرد؛ مهم این است كه هامون زنده بماند، كه می ماند. كامو خودكشی و مرد و این آخر و عاقبت همه نیهیلیست هایی است كه « پوچ بازی » با هنگامی خوب است كه همه با علم به اینكه « بازی » است وارد آن شوند، اما اگر كسانی مثل صادق هدایت آن را باور كنند، آنجا خواهند رفت كه عرب نی انداخت. اما معمولاً كار بدینجا نمی كشد و روشنفكرانی مثل مهشید و حتی علی جونی یك سیستم عكسی دست و پا شكسته و التقاطی، اما با ظاهری موجه برای خود گیر می آورند و به آن آویزان می شوند تا از عاقبت « نیهیلیسم مزمن » در امان بمانند... آقای هامون باید به علی جونی آویزان شود وكسی نیست به او بگوید: « ثبات ناپایدار» است كه بالاخره تقش در می آید؛ مگر چهارپایه را تا كی می شود روی سه پایه نگه داشت؟ » عجیب است كه آقای سرودی هم كه در « ای ایران » نماینده روشنفكران و هنرمندان است كارش بالأخره به سقاخانه و زیارتگاه و شمع نذری و تمثال های قهوه خانه ای می كشد؛ همه آقایان به راه حل های مشتركی رسیده اند و باید تطهیر شوند! آقای مهرجویی هم مثل هامون در این شب تیره نیهیلیسم رخت آویزی ندارد تا ژنده و كپك زده خود را بیاویزد ـ به شب كه نمی توان چیزی آویزان كرد! ـ و به همین علت « هذیان » می گوید، هذیان های هامونی؛ و هذیان هم برای آنان كه تشخیص نمی دهند شبیه فلسفه بافی است. باور كنید كه روشنفكران وامانده فقط جلد و اسم كتاب ها را می خوانند و به یكدیگر كادو می دهند، نه خود كتاب ها را. آقای هامون مثلاً در حال نوشتن رساله ای در باب « عشق و ایمان » است و فیلم هم می خواهد وانمود كند كه او به همان « تردیدی » كه در كتاب « ترس و لرز » كی یر كگارد وجود دارد رسیده است و حال آنكه آقای هامون اصلاً كتاب را نخوانده و فقط پز خواندن می دهد. كسی كه روشنفكری را بشناسد، می داند كه روشنفكری فقط یك « ژست » متفكرانه. كی یركگارد یك متفكر مؤمن مسیحی است كه از فلسفه « عبور » كرده وبه مسیحیت رسیده است؛ به عمق و روح مسیحیت، نه ظاهر آن. كتاب « ترس و لرز »، كه مثلاً محور فیلم « هامون » است، كتابی است درباره حضرت ابراهیم. در این كتاب مسئله قربانی كردن اسماعیل به دست حضرت ابراهیم، با عقل فلسفی مورد بررسی قرار می گیرد و به جواب نمی رسد. كی یركگارد می خواهد بگوید كه عقل فلسفی راهی به سوی نجات ندارد و آنچه درباره ابراهیم می توان گفت فقط این است كه یك « جهش ایمانی » برایش رخ داده است... اما آقای هامون ـ مهرجویی ـ درنیافته اند است كه اولین قدم برای رسیدن به این جهش ایمانی، ایمان آوردن به خداست. این ریسمانی است كه همه اعمال ابراهیم را به یكدیگر پیوند می دهد و اگر نادیده انگاشته شود، اصلاً عمل حضرت ابراهیم در قربانی كردن اسماعیل قبل توجیه عقلانی و عقلایی نیست كه نیست. عقل فلسفی چرتكه ای است كه فقط بلد است دودوتا چهارتا كند؛ این عقل « اقتصاد » را خوب می فهمد اما با « ایمان » میانه ای ندارد. ولی آقای هامون كه با این همه ناآشناست و حتی اسلام را هم در هیئت یك « سامورایی » می بیند كه گردن سامورایی ژاپنی را با شمشیر می زند، از كجا بداند كه كلید همه ماجرا در ایمان به خداست؟ ابراهیم می خواهد امر خدا را درباره قربانی كردن اسماعیل اطاعت كند. هر چند احتمالاً با عقل خودش هم این كار چندان موجه نیست. اما همه راز جیش ایمانی ابراهیم در همین « اطاعت از سر عشق و ایمان به خدا » ست و خلاف توهم آقای مهرجویی، اسماعیل هم مخالفتی ندارد و در برابر پدر خود تسلیم است. اما هامون به این نتیجه می رسد كه ابراهیم این كار را انجام داده است تا « معشوق خود را تسخیر كند و او را به دست بیاورد و... » همین توهم است كه او را در جست و جوی تفنگ شكاری پدربزرگ به خانه قدیمیشان می كشاند تا با كشتن مهشید، او را از آن خود كند. ولی در انجام این كار هم در می ماند و كارش به دریا می كشد و بقیه ماجرا... اما پیش از آن، در مواجهه ای بین هامون و مادربزرگش، اقای مهرجویی می خواهد « بردید هامونی » را با شك آن پیرزن درمانده مقایسه كند؛ پیرزنی كه وسواس وضو گرفتن دارد، اما نماز نمی خواند و در وجود خدا و بهشت و جهنم شك كرده است و خوب... مقصود این است كه « دینداری سنتی » هم از این نیش روشنفكری بی نصیب نماند. اما باز هم موضوع همان است كه از قول سرژ دنی نقل شد: هذیان های هامونی. رؤیای روشنفكران جهان سوم را تسخیر كرده است. و بالأخره هم كار به دریا ختم می شود تا هامون تطهیر شود. ولی زندگی هامونی تطهیرشدنی نیست. از چشم ما، علی جونی همان هامونی است كه ضد عفونی شده است، چادر چاقچور سرش كرده اند و آب توبه ظاهری بر سرش ریخته اند كه ما را فریب بدهد و انصافاً اگر ما را نتوانست بفریبد، داوران جشنواره هشتم را كه توانست! و حتی جایزه ویژه هیئت داوران را نیز به خود اختصاص داد. جایزه بهترین كارگردانی می تواند فقط مسائل تكنیكی فیلم را در نظر داشته باشد، اما جایزه ویژه هیئت داوران نمی تواند مسائل ارزشی را در نظر نداشته باشد. بعضی ها می گویند كه مهرجویی « شك » خود را تصویر كرده است و این را باید مغتنم دانست، حال آنكه از خصوصیات شك واقعی یكی هم آن است كه آدم از شك خود فیلم نمی سازد و مثل مخملباف می رود سراغ خانه تكانی. البته در عمق فیلم، همان سرگردانی روشنفكران جهان سوم، و بخصوص شرق میانه، كه ناشی از دوگانگی غیرقابل حلی است كه میان فرهنگ جهان سوم و فرهنگ و تمدن اروپایی وجود دارد نهفته است، اما فیلم در این تردید و دوگانگی توقف ندارد. هامون را « علی جونی » از دریا نجات می دهد و زندگی علی جونی در نهایت، مجسمه همان نسخه ای است كه تاراجگران چشم آبی موطلایی در نقش پزشك برای ما پیچیده اند: یك عرفان منفعل التقاطی، یك مذهب خانقاهی توریستی مختلط تصوف و بودیسم و ذن و لائوتسه و تله پاتی و یوگا و دن خوان و اكنكار و یك كوچه پس كوچه معنوی، اما بی خطر و مهار شده. مبارك است! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت توسط محمد زندی |
|
|
به نظر شما بهترین بازیگر مرد هالیوود کیست ؟ برای مشاهده نتایج نظر سنجی و عکس بازیگران به ادامه مطلب مراجعه فرمایید . . .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت توسط محمد زندی |
|
|
صفحه نخست همه چیز درباره من پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.
چارلز اسپنسر چاپلین تمامی مطالب و نقدهای وبلاگ نوشته خودم است , اگر مطلبی یا نقدی از مجله ای یا کتابی برداشت شود حتما نام نویسنده یا نام کتاب درج خواهد شد. با تشکر ......... محمد زندی نویسنده و منتقد سینمایی عضـو کـانـون سـینـماگـران خـاوران |
|
RSS
|